حتی بدون بال،کبوتر کبوتر است.

چرا میگم ترنسم؟(2)

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:جمعه 24 تیر 1390-11:44 ق.ظ

اول راهنمایی هم که رفتم کلا صندلیم رو از بقیه جدا گذاشته بودم و هیچ دوستی هم نداشتم همیشه میومدم خونه میرفتم پیش مامانم غرغر میکردم که چرا من هیچ دوستی ندارم؟مامانم میگفت خب برو با یکی دوست شو.میگفتم همشون خیلی لوسن حالم از رفتاراشون به هم میخوره.(اینم یادم میاد که مامانم شبا می نشست قرآن می خوند منم معمولا می نشستم پیشش.یه مدت کارم شده بود هی پارازیت بندازم وسط قرآن خوندن مامانم!میگفتم:اگه من پسر بودم اسممو چی میذاشتی؟مامانم میگفت:نمیدونم شاید محمد امین.میگفتم:کاش میذاشتی محمد مهدی.مامانمم میگفت:اره محمد مهدی هم قشنگه ولی چه فرقی داره؟حالا که تو پسر نیستی.منم دیگه کلا میخورد تو حالم ساکت میشدم)
دوم راهنمایی هم که با یکی از بچه ها مثلا دوست شدم(چون باهام فوتبال بازی میکرد)که اونم از 9ماه سال تحصیلی 10 ماهش رو به خاطر اخلاق و رفتارام باهام قهر بود!
اون موقع هم بالاخره فهمیدم"ازکجا میفهمن کی دختره کی پسر؟"!!!ولی حاضر نبودم قبول کنم که دخترم.یه مدت تا زنگ تفریح میخورد میپریدم تو کتابخونه اونجا چند تا کتاب اناتومی بود باکله میرفتم تو اون کتابا میگشتم به امید اینکه شاید فرجی شد!و من دختر نبودم!!!(اون دوستم که گفتم امسال با هم تو یه مدرسه بودیم اون رفته رشته تجربی هی بهم گیر میداد که چرا رفتی ریاضی؟با اون کتابایی که تو،تو راهنمایی میخوندی من مطمئن بودم حتما میری رشته تجربی!)اون موقع دیگه دست از سر مامانم برداشته بودم هی به خدا غرغر میکردم!میگفتم:خدایا تو منو اشتباهی افریدی یا من مشکلی دارم؟تو که اشتباه نمیکنی پس حتما من مشکل دارم دیگه.(از اینجا بود که یه خرده زدم تو کار اصلاح!)یا اینکه:خدایا چرا منو دختر افریدی؟اخه من چطوری تا اخر عمرم به عنوان دختر زندگی کنم؟به خودم میگفتم:اینهمه ادم دور و برم هستن مامانم،خواهرم حتی مادربزرگ مامانم(که حدود 90 سال از خدا عمر گرفتن)اونا چیکار میکنن؟تو هم بکن دیگه.ولی بعدش میگفتم:نه من با اونا فرق دارم.اما چه فرقی؟
یا اینکه:خدایا این چه ارزویی ه که تو دل من انداختی؟چرا بزرگ ترین ارزوی زندگیم برام محاله؟
....
اون موقع هم شبا ساعت10-11 میرفتم تو رختخواب تا ساعت 1-2همینطوری خیال بافی میکردم،خودمو محمد مهدی تجسم میکردم،کلا 2 تا زندگی جداگانه داشتم یکی صبح ها یکی شب ها،همیشه هم منتظر بودم یه شب معجزه بشه و من واقعا بشم محمد مهدی....
سال سوم هم که بدجوری عاشق یکی از معلمام شده بودم.من که همیشه دنبال یه بهانه ای میگردم تا مدرسه رو بپیچونم اون سال تا 27 اسفند رفتم مدرسه!هر وقت از مدرسه میومدم دعا میکردم زودتر فردا بشه دوباره برم پیش معلممون روزایی هم که تو مدرسه نبود کلا حالم گرفته بود.یه بار هم که رفتیم مسافرت چه همه دعوا کردم که چرا میخواین یه روز بیشتر بمونین؟تعطیلات فروردین هم که دق کردم تا تموم شدن!
اون سال هم چون این معلمم یه خرده چپ چپ به بعضی از کارام نیگا میکرد یه خرده بیشتر زدم تو نخ اصلاح که البته وقتی رفتم دبیرستان دست برداشتم....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گل نرگس،آقا جان،نیا!!!

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:جمعه 24 تیر 1390-05:24 ق.ظ

نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست
دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی
هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست

نیا نیا گل نرگس تو را به خاک بقیع
که شهر ما نه مُهیای گامهای تو نیست

نیا نیا گل نرگس نیا به دعوت ما
هزار نامه کوفی یکی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس به آسمان سوگند
قسم به نام و نهادت دلی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس ز رنجمان تو مکاه
کسی ز خلق و خلائق فدای راه تو نیست

نیا نیا گل نرگس بدان و آگه باش
که جای سجده گه ِ ما هنوز مال تو نیست

نیا نیا گل نرگس به مادرت زهرا
کسی برای شهادت به کربلای تو نیست

نیا نیا گل نرگس سقیفه ها برپاست
ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا
برای عصر عجیبی که خواستار تو نیست

نیا نیا گل نرگس که چون علی تنها
به فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیست

نیا نیا گل نرگس به جان تشنه عشق
دعا دعای ظهور است ولی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس به مجلس ندبه
که ندبه ، ندبه خرقه است و پایگاه تو نیست

نیا نیا گل نرگس دعای عهد کجاست؟
نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست

نیا نیا گل نرگس که حرف من . . . « میعاد »
فقط بیان ِ سرابی ست که انتظار تو نیست

میعاد(تو بیت اخر)شاعر این شعره،من چند جایی دیدم اسمشو از ته شعرش پاک کردن واقعا نامردی همن وقتی دیدم خواهرم یکی از شعرامو برداشته و اسممو از زیرش پاک کرده کلی جوش اوردم(البته بیشتر به خاطر اینکه تو نوشته های شخصیم سرک کشیده بود!)دیگه تکلیف این بنده خدا روشنه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سالی که نکوست از بهارش پیداست...!

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:شنبه 18 تیر 1390-08:34 ق.ظ

امسال بازم مدرسه مو عوض کردم.تابستون هم که هنوز شروع نشده تموم شد امروز دوباره رفتم مدرسه.
2ساعت اول شیمی داشتیم بچه ها میگفتن هرجلسه امتحان مگیره ولی من فکر نمیکردم جلسه ی اول هم....
اومد سر کلاس گفت من هر جلسه 5 تا تست ازتون امتحان میگیرم،درس میپرسم،امتحان تشریحی میگیرم ببببببعدش یکی دو صفحه هم درس میدم!
بعد گفت به ردیف بشینین امتحان!فیوزام پریدن!
نصف سوالا رو با هر بدبختی که بود جواب دادم گفت وقت تمومه،این سوالای کنکور ریاضی امسال بودن حالا بشینین کنکور تجربی!دیگه فیوزام سوختن!اون یکی رو هم که دادیم زنگ خورد منم که دیگه داشت از کله ام دود بلند میشد اومدم برم یه ابی بخورم دومین خبر ناگوار هم رسید!2ساعت دوم زبان داشتیم!معلم رو میشناخت پارسال هم معلمم بود سر کلاساش به سربازی میگه زکی!اما خوشبختانه به خیر گذشت.
2ساعت سوم هم فیزیک داشتیم که استاد خوب بود اما خیلی توضیح میداد کله ام باد کرد!
2ساعت اخر هم ادبیات.این یکی هم گفت هرجلسه امتحان از هر 3 سال با هم!درس که داد اومدن برنامه رو دادن وقتی برنامه رو دیدم دیگه از فیوزام اتیش گرفتن سیم هام داشتن اب میشدن!فردا بازم ادبیات و شیمی داریم!جفتشونم امتحان!!!


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چرا میگم ترنسم؟(1)

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:دوشنبه 6 تیر 1390-05:38 ق.ظ

تومطب دکتر یا هرجای دیگه ای که بحث میشه من یا لال میشم یا یه مشت دری وری تحویل طرف میدم.(الان یکساله دعام شده:رب اشرح لی صدری و یسرلی امری وحلل عقدة من لسانی یفقهو قولی !!!)
امشب بیدار موندم که بنویسم.
تو مهد کودک که همیشه با پسرا فوتبال بازی میکردم البته اولش حاضر نبودن منو تو بازیشون راه بدن میگفتن:دخترا با دخترا پسرا با پسرا ولی منم حاضر نبودم برم بشینم با دخترا مامان بازی کنم.برای همین یه مدت کنار زمین وایسادموو بازیشونو تماشا کردم بعدش دلشون برام سوخت و حاضر شدن منو به عنوان داور(شما بخونین برگ چغندر)راه بدن تو زمین تا بعد چند ماهی(ناقابل)بالاخره راضی شدن منو راه بدن تو بازی ولی پسر وقتی راهم دادن...یه روز دیر رسیدم به مهد کودک دیدم همه ی بچه های تیم نشستن وقتی من رفتم تو همه خوشحال شدن و دویدن باهام دست دادن!بعد فهمیدم تو همین چند دقیقه 11 تا گل خوردیم!
تو خونه هم خواهر بزرگم عشقش بازی شاه و ملکه و... بود منم همیشه میگفتم من شاهزاده هستم.خواهرمم میگفت نه تو دختری باید شاهدخت باشی تا اخرشم سر همین موضوع دعوامون میشد و من دوباره میرفتم توپ بازی البته با دیوار!
دبستان هم که رفتم مشکل خاصی نبود فقط اینکه بالای تمام دفترام سیاه سیاه بود سر کلاس معلم درس میداد،من خط خطی میکردم!دوستمم معلمم برام پیدا کرد بعدشم که به خاط کار مامان و بابام 9 ماه رفتیم یه شهر دیگه،دیگه اونجا کلا دوستی پیدا نکردم معلمم خودش شده بود دوستم!(هنوزم گاهی به هم SMS میدیم)بعدش هم که برگشتیم کلا تا کلاس پنجم دوست پیدا کردن برای من کار معلمام بود.اونا رو هم خیلی وقتا میپیچوندم میموندم تو کلاس که اونم گاهی وقتا معلممون مچمو میگرفت میومد منو میبرد تو حیاط پیش بقیه بچه ها.(یه خاطره از یکی از بچه های دبستان(خودش برام تعریف کرد):رفته بود با باباش برای من کادوتولد بخره باباش یه کیف قرمز بهش نشون داده بود گفته بود:این خوبه؟اونم گفته بود:قشنگه ولی دخترونست!باباش گفته بود مگه ---- دختر نیست؟اونم یه خرده فکر کرده بود و گفته بود:نمیدونم!همه ی کاراش که پسرونست فکر کنم پسره!(حرف راست رو از بچه باید شنید)خودشم میگه اولین چیزی که بعدش به ذهنم رسید این بود که پس چرا اومده دبستان دخترونه؟)خودمم همیشه فکر میکردم:از کجا میفهمم کی دختره کی پسر؟اونا چه میدونن شاید من وقتی بزرگ شدم پسر شدم؟!
بعد از سن تکیلفم هم به اندازه ی موهای سرم(اون موقع مثل الان کچل نبودم!)نماز بدون چادر و مقنعه خوندم(هروقت چشم مامانمو دور میدیدم!) ماجرای روسری پوشیدنم رو هم که توپست "حجابم"نوشتم.
تا پنجم دبستان هم کاضر نبودم مانتو بپوشم تا اون موقع بتد از کلی دعوا مامانم مجورم کرد یه مانتو بخرم منم یه مانتو لی انتخاب کردم خودشم یه مانتو شلوار صورتی برام خرید(که فقط یه بار پوشیدمشون)بعد از اینکه مانتو خریدم یه بار با مامانم رفتم لباس بخرم یه لباس پسرونه انتخاب کردم که بعد از کلی دعوا مامانم بالاخره حاضر نشد برام بخره اما بعدش یادم نیست چی شد؟!حاضر شد برام پیرهن مردونه بخره.الان حدود 6 ساله که با پیرهن مردونه میرم مهمونی.تا یکی دو سال هم وقتی میرفتیم مهمونی بازم حاضر نبودم مانتو بپوشم با پیرهن مردونه و تیپ پسرونه میرفتم....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic