تبلیغات
I Dont Cry - مطالب اردیبهشت 1390
حتی بدون بال،کبوتر کبوتر است.

قول اجباری!من چیکار کنم؟

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:شنبه 31 اردیبهشت 1390-04:39 ق.ظ

مامانم امروز بهم گیر داده بود که چرا فکر میکنم ترنس هستم؟
بهش چی بگم؟من حالا میفهمم چرا اینقدر سردرگمم من تمام این مدت کارایی کن دلم میخواست و احساس میکردم باید بکنم کنار گذاشته بودم و کارایی رو میکردم که دیگرا از من انتظار داشتن.همه ازم راضی بودن غیر از خودم چون از خودم گذشته بودم.
حالا من دارم سعی میکنم که این اخلاقم رو بذارم کنار مامانم میگه تو الکی داری سعی میکنی که بگی ترنسی.امروز بهش قول دادم سعی کنم درست بشم اما واقعا نمیدونم چیکار کنم حرف مامانم رو واجبه که گوش کنم اما من این همه مدت با خودم درگیر بودم و جنگیدم تا دست از این کارم بردارم اگه به حرف مامانم گوش کنم و بخوام به قولم عمل کنم عملا یک سال الکی عمرم رو هدر دادم و از همه بدتر شرایط روی بود که تو این مدت تجربه کردم تا دوباره خودم رو پیدا کنم یعنی من دوباره باید بزنم زیر همه چیز؟دوباره از خودم و تمام علایقم بگذرم؟من چیکار کنم؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حرف خودم از زبون دیگری!!!

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:جمعه 30 اردیبهشت 1390-04:37 ق.ظ

قبلا هم گفته بودم که همیشه میگفتم خدایا تو منو اشتباهی دختر افریدی یا من مشکلی دارم؟بعدشم میگفتم خدا که اشتباه نمیکنه پس من چرا اینطوریم؟
اما حالا از زبون یه نفر دیگه دقیقا همین حرف رو شنیدم:
عمه ام یه کاری داشت منم بهش قول داده بودم باهاش برم.تو راه برگشت دختر عمه ام(10 سالشه)به مامانش گفت:خدا اشتباه هم میکنه؟ عمه ام گفت:نه چطور مگه؟ اونم گفت پس چرا ---- رو دختر افریده و مغزشو عین پسرا کرده؟
منم مونده بودم نمیدونستم چی جوابشو بدم. عمه ام هم گفت خدا اشتباه نمیکنه اما بعضیا تو کار خدا فضولی میکنن!!! من گفتم منظورت چیه؟دیگه پیچوند جوابمو نداد.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یه خرده غرغر!!!

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:سه شنبه 27 اردیبهشت 1390-04:55 ق.ظ

چرا تو مهد کودک پسرا منو تو فوتبالشون راه نمیدادن؟
چرا مجبور شدم چند ماه کنار زمین وایسم بازی شونو رو نیگاشون کنم تا بالاخره راضی شدن راهم بدن؟
چرا تو دبستان دوست پیدا کردن برای من کار معلم هام بوده؟
چرا من اول راهنمایی هیچ دوستی نداشتم؟چرا حالم از اخلاقای هم کلاسیام بهم میخورد؟چرا صندلی مو جدا از بقیه میذاشتم؟
چرا سال دوم یه دوست که پیدا کردم(باهم فوتبال بازی میکردیم)همیشه به خاطر اخلاق و رفتارام باهام قهر بود؟
چرا من سال سوم عاشق معلمم شدم؟
چرا تو دبیرستان بچه ها عاشق من میشدن؟بابا من دوست دختر نمیخوام.من مدرسه مو عوض کردم که از شر بعضی از همین دوستان محترم!خلاص بشم حالا تو این دبیرستان....
چرا من نمیتونم یه دوست درست و حسابی داشته باشم؟که با هم بریم خیابون متر کنیم،دوچرخه سواری کنیم،...
چرا از نظر شرعی و عرفی من باید با یه مرد ازدواج کنم درحالی که به زن به عنوان جنس مخالفم نگاه میکنم؟
چرا تو تمام عمرم باید داد بزنم چرا من دخترم؟من باید پسر میشدم.
بقیه هم میگن همینه که هست برو خدا رو شکر کن که سالمی.
بابا من این سلامت رو نمیخوام.
چرا هر شب باید دعا میکردم با معجزه پسر بشم؟
چرا دعا میکردم اگه پسر نمیشم سرطان بگیرم تا از شر بعضی چیزا خلاص بشم؟
چرا همیشه میگفتم خدایا تو منو اشتباهی دختر افریدی یا من مشکل دارم؟بعدشم میگفتم خدا که اشتباه نمیکنه پس من مشکل دارم.
چرا همیشه این سوال تو ذهنم بود که من چه طوری تا اخر عمرم دختر باشم؟
چرا دوستم تو دبستان فکر میکرد من پسرم؟
چرا من یا آینه ی جلوی دوش حموم مشکل دارم و همیشه سرم رو میندازم پایین که خودمو توش نبینم؟
چرا یه وقتایی که حواسم نبوده سرم رو میاوردم بالا از دیدن خودم تو آینه تعجب میکردم؟
چرا انتظار داشتم تو آینه یه چیز دیگه رو ببینم؟
چرا منتظر بودم موهای بدنم و صدام کلفت بشه؟
چرا همیشه تو همه ی عروسیا من دلم میخواست کت شلوار مردونه بپوشم؟حداکثر هم میتونستم پیرهن مردونه بپوشم.
چرا تو بچگی همیشه تو بازی میخواستم شاهزاده باشم و خواهرم میگفت تو دختری نمیتونی شاهزاده باشی؟همیشه با خواهرم سر همین موضوع دعوام میشد و از بازی میرفتم بیرون.
چرا همیشه ارزو میکردم کاش یه برادر داشتم؟
چرا همیشه به پسرا حسودیم میشد که میتونن راحت لباس مردونه بپوشن؟
چرا هر کاری که من میکنم به نظر بقیه ----کرده؟بابا من محمد مهدی ام نه ----
چرا؟؟؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امتحان جبر

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:دوشنبه 12 اردیبهشت 1390-05:57 ق.ظ

دوشنبه هفته ی پیش امتحان جبر داشتیم.معلممون نیومده بود دفتر هم سوال ها رو گم کرده بود!تا اخرش منو صدا زدن تو دفتر سوالای امتحان نهایی رو گذاشتن جلوم گفتن اونایی که مال بخش امتحان امروزتون بوده علامت بزن منم زدم اونا هم دادن که سرایدارمون از روشون کپی بگیره اونم هنوز نرفته برگشت گفت برقا رفتن!مدیرمون گفت:یه نفر حتما خیلی دلش پاک بوده دعا کرده امروز امتحان ندین.من اومدم بیرون فهمیدم بچه ها فیوز رو پروندن اما بعدش اینقدر ترسیده بودن که همه دویده بودن تو دستشویی یادش رفته بود در جعبه فیوز ها رو ببندن!مدیر هم فهمید کار این دخترا بوده برامون این دوشنبه ای امتحان گذاشت.
نکته اخلاقی:دخترا سعی نکن ادای پسرا رو در بیارن چون عرضه(املاش درسته؟)این کارا رو ندارن بدتر ادمو به دردسر میندازن.امروز یه امتحان دادیم پدرمون در اومد.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نانوتکنولوژی

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:یکشنبه 11 اردیبهشت 1390-08:23 ق.ظ

خب همه فکر میکنن من دوست دارم تو دانشگاه هم فیزیک بخونم اما من بیشتر نانوتکنولوژی رو دوست دارم بازار کارش هم بهتره.یه اعلامیه از پژوهشکده دیدم نوشته بود رشته نانوتکنولوژی هم دارن میخوام برم پژوهشکده یه طرح خوب دارم که اگه عملی بشه به درد بچه های ترنس هم میخوره.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یه نشد دیگه

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:یکشنبه 11 اردیبهشت 1390-08:19 ق.ظ

وقتی میرفتم مسجد پسرا اذان میگفتن و قران و دعا میخوندن منم دلم میخواست مخصوصا اذان بگم.مامانم هم هرچی میگفت تو نمیتونی اذان بگی به خرجم نرفت.برای همین رفتم کلاس قران از ترم اول هم 20 گرفتم تا ترتیل به اینجا که رسیدم واقعا باور کردم که اینم نمیشه و نمیتونم اذان و دعا و قران بخونم ترتیل 1 رو لب مرز گذروندم دیگه هم نرفتم.الان هم که اذان گفتن که هیچی از وقتی که....دیگه از همون مسجد رفتن هم افتادم.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نشد...

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:جمعه 9 اردیبهشت 1390-06:07 ق.ظ

بچه که بودم همیشه از خودم می پرسیدم:از کجا میفهمن کی پسره کی دختر؟دیگران بر چه اساسی میگن من دخترم؟چه میدونن شاید من وقتی بزرگ شدم پسر شدم.اما نشدم...
بعدش که بزرگ شدم و اون دوران جهنمی...همیشه منتظر بودم صدام کلفت بشه خودم که صدامو میشنیدم فکر میکردم شاید اشتباه میشنوم!یه مدت شبا کارم این بود که صدامو ضبط کنم و گوش کنم ببینم واقعا اینبدر نازکه؟یعنی صدای من کلفت نمیشه؟که نشد...
بعدش منتظر بودم موهام کلفت بشه که اونم نشد هر چقدر هم که با تیغ و قیچی و...زدمشون بازم فرق چندانی نکرد...
بعدش منتظر معجزه بودم و همیشه دعا میکردم که با معجزه پسر بشم که اونم نشد...
بعدش فهمیده بودم که درمان سرطان برداشتن اون عضو ه همیشه دعا میکردم که سرطان بگیرم کن اونم نگرفتم و نشد...
بعدش با تی اس اشنا شدم رفتم پیش روانپزشک که اونم ظاهرا خیلی امیدی به درست شدن کارم نیست.اینم نشد...

(می گذرم از میان رهگذران،مات
می نگرم در نگاه رهگذران،کور
این همه اندوه در وجودم ومن،لال
این همه غوغاست درکنارم ومن دور!

دیگر در قلب من،نه عشق،نه احساس
دیگر در جان من،نه شور،نه فریاد
دشتم،اما در او نه ناله ی مجنون!
کوهم،اما در او نه تیشه ی فرهاد!

هیچ نه انگیزه ای،که هیچم،پوچم!
هیچ نه اندیشه ای،که سنگم،چوبم!
همسفر قصه های تلخ غریبم.
رهگذر کوچه های تنگ غروبم.

آن همه خورشیدها که در من می سوخت،
چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت!
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه،
آه،که اوار غم شد و بر سرم ریخت!

زورق سرگشته ام که در دل امواج
هیچ نبیند،نه ناخدا،نه خدا را
موج ملالم که در سکوت و سیاهی
میکشم این جان از امید جدا را

می گذرم از میان رهگذران،مات
می شمرم میله های پنجره ها را.
می نگرم در نگاه رهگذران،کور
می شنوم قیل و قال زنجره ها را.

فریدون مشیری)
خدایا پس چی میشه؟؟؟من نمیخوام تا اخر عمرم دختر بمونم حتی اگه یک لحظه قبل از مرگم هم پسر بشم فقط رو سنگ قبرم بنویسن محمد مهدی کافیه تو این دنیا که هیچی نمیشه لااقل بنویسن محمد مهدی شاید تو اون دنیا نکیر و منکر به این اسم صدام کنن!تو اون دنیا شاید شد...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

المپیادم مرحله 2...

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:یکشنبه 4 اردیبهشت 1390-06:59 ق.ظ

من سه شنبه امتحان مرحله دوم المپیاد فیزیک دارم برام دعا کنین!دعا کنین مغزم راه بیفته و طراح های سوال هم امسال هم بیشتر رو مکانیک سوال بدن!!!


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کاشکی قدر اون دوران رو میدونستم...

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:یکشنبه 4 اردیبهشت 1390-06:56 ق.ظ


مهدکودک که میرفتم همیشه باپسرا بودم و باهاشون دزد و پلیس و فوتبال بازی میکردم وقتی رفتم دبستان بین اون همه دختر با فرم مدرسه(اوق) همیشه با خودم میگفتم کاش قدر اون دوران رو که میتونستم با پسرا اشم و باهاشون بازی کنم میدونستم بعدش که 9 سال م شد میگفتم کاش قدر اون دورانی رو که میتونستم بدون حجاب باشم میدونستم دو تا دوره ی بعدی رو سانسور میکنم خودتون حدس بزنین....
ولی کاش قدر همون دورانی رو که فقط باید حجاب میداشتم رو میدونستم...!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()