تبلیغات
I Dont Cry - مطالب اسفند 1390
حتی بدون بال،کبوتر کبوتر است.

قرار یاران نهضت دعای فرج

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:دوشنبه 29 اسفند 1390-11:31 ق.ظ

لحظه ی تحویل سال:

یا مقلب القلوب والابصار،یا ندبر الیل والنهار،یا محول الحول والاحوال،حول حالنا الی احسن الحال(بظهور مولانا صاحب الزمان)  :7 مرتبه

دعای الهی عظم البلا

                    الهی عظم البلا دعای استغاثه برای فرج حضرت بقیه الله_1 

اللهم عجل لولیک الفرج  :14 مرتبه




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این عید ها برای من آقا نمی شود

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:دوشنبه 29 اسفند 1390-11:28 ق.ظ

بسم رب المهدی

 السلام علیک یا ربیع الأنام و نضره الأیام

سلام بر تو ای بهار خلایق و خرمی روزگار!


مولایم ما را ببخش که یک عمر چه کودکانه نشستیم و انتظار کشیدیم تا صدای شلیک یک توپ ، نوید آمدن بهار را سردهد.

ای صد افسوس که تو بهار بودی ومن بی تو هر فروردینم دی  بود و نمی دانستم.

صادق (ع) آل محمد(ص) فرموند: که  نوروز و  اول بهار روزی است که ما توقع فرج حضرت مهدی (عج) را داریم.

 


کودک که بودم پدرم جمعه ها صبح درب خانه را آب و جارو می کرد تا  اگر مولا از آن حوالی عبور کند ...

و نو روز هر باره این حس را در من زنده می کند

مردمی را می بینم که سراسر شوق و شورند ، خانه تکانی می کنند و لباس های نو برتن...

اما برای چه ؟ برای که ؟

اینان منتظرند تا  بهار شود ؟

سالهاست می اندیشم که هنگام بهار مگر چه می شود که اینگونه به هم می ریزیم ، مهربان می شویم، به سراغ هم می رویم و از همه مهمتر منتظر می شویم...

انتظار ...

سالهاست به لحظات سال تحویل و یک دقیقه ای که قبل از حلول سال نو همه ساکتند و نفس ها را در سینه حبس می کنند می اندیشم!

و هر ساله هیچ اتفاقی نمی افتند!!!

کجایی ای  ربیع الأنام و نضره الأیام

نمی دانم ،  شاید از گذشته به ایرانیان اینگونه آموختند تا رزمایش ظهور برگزار کنند ...

وصد افسوس که ره گم کردیم و انتظار خورشید را کشیدیم و حال آنکه تو خود خورشید بودی و ما ندانستیم.

ای کاش دقایقی تمام نفس ها برای تو حبس می شد و همه با هم زمزمه می کردند دعای عهد و ندبه و فرج را ...

و ای کاش هفت سین مان را در جمکران می گستردیم

و در آن به جای سفره ، "سجاده ای" می انداختیم به گستردگی زمین...

و"ستاره ای" از آسمان به زیر می کشیدیم به یاد تو...

و "ساعتی" برای شمار ثانیه هایی که بی تو گذشت

و "سدر" را به یاد سدره المنتهی مصطفی  (ص) بر سجاده می ریختیم!

و "سیصد و سیزده سرباز" و "سلاحی" به نشان پایبندی بر سوگندی که با تو بسته ایم تا خونی که در رگهایمان است  نذر تو باشد که چه نیکو در عهد آموختیم بسراییم " شاهِراً‌ سَیْفی ،  مُجَرِّداً قَناتی، مُلَبِّیاً دَعْوَةَ الدّاعی فِی الْحاضِرِ وَ الْبادی " و با شمیشر آخته  ، و نیزه برهنه ،  پاسخ ‌گویان به نداى آن خواننده بزرگ در شهر و بادیه ایم.
و سین ششم سجاده مان  را از خدا می خواهیم تا "سرمه" کشد چشمانمان را به وصال دیدارش... و شنوا سازد شنوایی مان را به نوای انا المهدی...

اَللّـهُمَّ اَرِنیِ الطَّلْعَةَ الرَّشیدَةَ ، وَ الْغُرَّةَ الْحَمیدَةَ وَ اكْحُلْ ناظِری بِنَظْرَة منِّی اِلَیْهِ

و سین هفتم را نیز من بر این سجاده می نشانم " سلام علی آل یاسین".


به امید ظهور مولی و سرورمان حضرت حجه ابن الحسن العسکری (عج) که صد البته نزدیک است.

(علی اکبر رائفی پور)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گل نرگس،بیا

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:جمعه 26 اسفند 1390-02:06 ق.ظ


 

 

 


روزها نو نشده ، کهنه تر از دیروز است
گر کند یوسف زهرا نظری ، نوروز است

لحظه ها در تپش تاب و تب آمدنش
آسمان چشم به راه قدمش هر روز است

ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج
که نگاهم نگران منتظر آن روز است

............................................................................
 
 
اسمان غرق خیال است کجایی اقا
اخرین جمعه ی سال است کجایی اقا
 
یک نفس عاشق اگر بود زمین می فهمید
عاشقی بی تو محال است کجایی اقا
 
 
............................................................................

 

زمان در تب نـوروز و نگارم نرسیدست
جهان محو بهارست و بهارم نرسیدست

سراسر همه گل روید از این خاک ، ولیکن 
به گلزار دلم زهره عذارم نرسیدست

چه فرقی بکند کین شب عیدست ، و یا روز 
الا !!! ای دل مـن لیل و نـهارم نرسیدست

بپوشان رخ خود ای تو سـروش مه رنگین
که آن یار مسیـحا به کنارم نرسیدست

تو ای باد بهاری مـده جولان به گلستان
روا نیست که خـوش نفحه سوارم نرسیدست

به ظاهر لب خندان و به باطن دل گریان
سُرورم همه بـاطل چو که یارم نرسیدست

ز غم در تب و تابم ، و سوالم ز خود اینست
که سرخوش ز چه باشم چو قرارم نرسیدست ؟

شدم شهره ی شهرم به دو چشمانِ سپیدم
بـه مرهـم ز نگـاهش ، دل زارم نرسیدست 

خدایا مپسندم دم مرگی که قریبست 
بگویم بـه تـو حتی به مزارم نرسیدست

بدان "منتظرا" مستی عشاق حرام است
درین لحظه که آن بـاده گسارم نرسیدست

(علیرضا قنادی)

 

                                        

 

     



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آخرین متدهای روز جهان در زمینه ی نحوه ی محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد (برگه ی امتحان):

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:سه شنبه 23 اسفند 1390-08:06 ب.ظ

به جای مقدمه

این جفنگیات مرسوم که در برگه ی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروط میشوم و ... هم، خیلی خز شده و هم، حتی یک بچه ی 5 ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر! کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از 30 نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگر تقلب کرده اند.


در این بخش به ذکر خاطراتی از فعالیتهای پربار (!)خود( نویسنده نه م ) در این زمینه می پردازم
.




روشی پلید


یک درس ساده ای بود که من بنا به دلایلی نتوانسته بودم اصلا این درس را
بخوانم و با ذهن کاملا خالی سر جلسه امتحان رفتم. نیم ساعتی نشستم و دیدم

هیچکدام از این سوالات حتی برایم آشنا هم نیست. یک جمله در پایان برگه

نوشتم و برگه را تحویل دادم
:

«
در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه ی امتحان از سوی دیگر دانشجویان

شاهد بودم از دادن این امتحان خودداری کرده و نمرهی صفر را به بیستِ با

تقلب ترجیح میدهم


نمره ی الف کلاس را گرفتم! خدایا مرا ببخش
.




صم بکم عمى فهم لایعقلون


درس معارف بود. میدانستم موضوع درس چیست و مباحثش در چه زمینه ای است -
با عرض خسته نباشید به خودم- اما جزئیات مطالب و محتوای درس را

نمیدانستم. سوالات توزیع شد و باز هم دیدم سوالات کمی برایم ناآشناست. از

مغرب و مشرق و زمین و زمان نوشتم. هر آنچه از کتاب دینی کلاس اول

ابتدایی، آقای واسعی گفته بود که مثلا چگونه مواد غذایی در بدن مادر

تبدیل به شیر میشود تا برهان نظم و علیت که در دبیرستان خوانده بودم. اما

نقطه ی طلایی برگه این جمله بود
:

«
جناب استاد برای من کاری نداشت که عین محتوای کتاب را برایتان کپی کنم

اما شما با روش زیبای تدریس خود به ما یاد دادید که چگونه تنها به منابع

اکتفا نکنیم. گفتید در دین عقل هم سهیم است و نباید «صم بکم عمى فهم

لایعقلون» بود. پس من ترجیح دادم مفهوم را بفهمم ولی کپی نکنم بلکه از

دانسته های خود بنویسم


بیست گرفتم! خدایا مرا ببخش
.




اگر دین ندارید لااقل دلم شاد کنید


محاسبات عددی. درس بسیار دشوار. حداقل برای من که علاقه ی چندانی به
ریاضیات و مباحث محاسبه ای کامپیوتر نداشتم. سوالات توزیع شد و مطابق

معمول! خداوکیلی دیگر این درس 3 واحدی را خوانده بودم ولی چه کنم که در

مغزم جای نگرفته بود. عادت دارم که قبل از اینکه برگه را تحویل دهم نمرهی

خود را تخمین میزنم. در بهترین حالت 7 میشدم. امکان رسیدن امدادهای غیبی

هم تحت هیچ عنوانی میسر نبود. آخر برگه نوشتم
:

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید


نمرهی 11 گرفتم و نفر سوم کلاس شدم! خدایا مرا ببخش
.




وساطت حافظ


استاد حسینی دکترای ادبیات بود و استاد درس شیوه ی نگارش (البته فامیلش
شهبازی بود ولی چون ممکنه یه وقت بیاد اینجا رو بخونه من نام مستعار

نوشتم). عاشق حافظ بود و آخر هر جلسه چند بیت از حافظ میخواند و چشمانش

پر از اشک میشد. سوالات چی.....؟ بگید؟ (اسمایلی آقای قرائتی) نه که بلد

نباشم اما در حد 15-16 بیشتر نمیگرفتم. قبل از امتحان سری به اینجا زده

بودم و واژه ی «شهباز» را در دیوان حافظ سرچ کردم و آن بیت را کف دستم

ثبت کردم. زیر برگه امتحان نوشتم
:

«
جناب استاد من که «حافظ» را نمیشناختم؛ این شما بودید که در این ترم عشق

حافظ را در وجود من انداختید! و باعث شدید تا با این شاعر آسمانی آشنا

شوم. امروز قبل از امتحان گفتم تفالی به حافظ بزنم و ببینم چه میشود، این

بیت آمد
»:

خاکیان بی بهره اند از جرعه ی کاس الکرام این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند


شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند


بیست گرفتم! تنها بیستی که استاد در چند سال اخیر به یک دانشجو داده بود
.
خدایا مرا ببخش
.




تصویر من رو شطرنجی کنید


امتحان نظریه های جامعه شناسی و ... . تو رو خدا نام این استاد را بیخیال
شوید. استاد نسبتا معروفی است و البته در بسیاری از دانشگاههای یزد هم

تدریس دارد و حسابی سرش شلوغ است. 10 نمره تحقیق و کنفرانس داشت و 10

نمره هم امتحان پایان ترم. سرم بوی قرمه سبزی میداد. با یکی از بچه ها

شرط گذاشتم که تحقیق و کنفرانس ارائه نمیدهم اما نمرهی بالای 18 میگیرم
.
برای امتحان تئوری هم حسابی خواندم و خودم را آماده کردم. انصافا هم

سوالات را خوب جواب دادم. فقط در پایانِ برگه بدون اینکه تحقیق یا

کنفرانسی ارائه کرده باشم، نوشتم
:

«
موضوع تحقیق و کنفرانس: بررسی علل قبولی بالای دانش آموزان یزدی در

دانشگاهها در طی 16 سال اخیر


19
گرفتم! خدایا این یکی رو دیگه حتما ببخش
..




اگه مردی منو بنداز


با حساب خودم 13- 14 میشدم. اما این نمره برای من که عنوان شاگرد سومی!!!
کلاس را یدک میکشیدم خیلی فجیع بود. استاد فوق العاده جدی و بداخلاق بود

و چندان نمیشد طرفش رفت. یک جمله پایان برگه نوشتم
:

«
جناب استاد حضور در کلاس شما در این ترم برایم بسیار مغتنم و مفید بود
.
اگر ترم بعد با ما درس برمیدارید که هیچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم این

درس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشید


17!
خدایا سه تا نقطه...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عمه "جان"

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:یکشنبه 21 اسفند 1390-07:01 ب.ظ

عمه" جان"!!!بنده تابستون پارسال اومده بودن اینجا چند روز که پیشمون بودن به این نتیجه رسیدن که در کودکی نقش پذیری من مشکل داشته و من نقش یه پسر رو گرفتم و داشتن منو نصیحت میکردن و...(یه بار به شوهرش اومد چغلی کنه عطرامو نشونش داد گفت نیگا همه ی عطراش مردونن؛شوهر عمه ام(که روانشناس ه)هم گفت مگه چیه برای خودش مردی ه حال کردم)
حالا امسال عمه"جان"میگه میخوام ارایشت کنم!(منم بهش گفتم سه بار منم گذاشتم خوش خیال)این تغییر رفتارا یعنی چی؟
(من که میگم یعنی حتی اونا هم شکی تو ترنس بودن من ندارن که به این شدت افتادن به چرت و پرت گویی و حرف های متناقض و...)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سوتی جالب در زیرنویس فیلم خارجی

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:پنجشنبه 18 اسفند 1390-10:55 ب.ظ

سلام

گفتم یکم بخندیم:





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اتفاقات مدرسه

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:دوشنبه 15 اسفند 1390-07:27 ب.ظ

سلام

امروز سر کلاس دینی نشسته بودیم دیدیم یه نفر داره ضجّه میزنه رفتیم دم پنجره فهمیدیم یکی از کارگرهای ساختمان روبه رویی از بالا افتاده و البته اخرشم فهمیدیم فوت کرد اما از بچه ها بگم:

معلم دینی مون حالشون بد شد و فشارشون افتاده بود دخترا هم که زار میزدن یکی نمیدونست فکر میکرد صاحب عزان!منم مدیریت بحران رو به دست گرفته بودم...

اول دخترا رو از کنار پنجره فرستادم اونور و پنجره رو بستم که کمتر صدای گریه و دادهای بیرون بیاد تو.

بعدش رفتم تو دفتر قندون رو برداشتم به هرکی که فشارش افتاده بود قند دادم بعدشم که گذاشتمش تو دفتر و برگشتم سرکلاس یادم افتاد به معللمون ندادم!اومدم ماست مالی کنم به معلممون گفتم شما برین یه اب به صورتتون بزنین،گفتن نمیتونم راه برم!دیگه دلو زدم به دریا!گفتم شما هم قند میخواستین؟گفتن ارهخلاصه از یکی از بچه ها شکلات گرفتم دادم بهشون.

زنگ تفریح هم که به اروم کردن دخترا گذشت...

بعدش نشستم به خودم شک کردم که چرا من گریه نمیکنم؟عادیم؟بعدش که رفتم بیرون استاد فیزیک و دیفرانسیلمون(که مَردن) رو دیدم به این نتیجه رسیدم که نه مشکلی ندارم عادیم

زنگ بعد دیفرانسیل داشتیم استاد اومد سر کلاس میخواست بچه ها رو اروم کنه با یه لبخند گنده اومد سرکلاس و شروع کردن از امار مرگ و میر و حوادث پیش بینی نشده و... صحبت کردنو بعدشم گفتن درس میدم فکرتون مشغول بشه موقع درس دادن دیدن باز همه تو خودشونن و پکرن گفتن بچه ها من عادت ندارم کلاستون اینقدر ساکت باشه یه خرده حرف بزنین،بزنین تو سر و کله ی همدیگه،شیطونی کنین... بابا یه خرده سر و صدا بدین دیگه

خلاصه همینو بگم که بنده خدا اومد ثواب(یا صواب؟)کنه کباب شد!زنگ که خورد فحش نبود که از این کلاس بیرون نره(دخترای بد)میگفتن یه نفر مرده این نیشش تا بنا گوش بازه بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق

حالا هرچی بگو برای خودتون داشت این کارا رو میکرد

دوستمم بهم گفت تو از زگیل بی احساس تری!!!ولی خب وقتی میخواست به استاد فیزیکمون بگه بهم ترفیع داد!!!گفت من خود زگیل بی احساسم!(دست شما درد نکنه)

ولی از اینا گذشته اگر یه ذره ایمنی رو رعایت کرده بودن این اتفاق نمی افتاد.کارگرا باید کمربند داشته باشن و به داربست ها وصلش کنن،کلاه ایمنی داشته باشن،حتی اگر اینا نبود فقط یه توری برای جلوگیری از ریختن مصالح رو سر عابرا بود هم احتمالا این اتفاق نمی افتاد ولی خب...

انا لله و انا الیه راجعون

در پایان هم من دوساعت اخر جیم زدم و قبل از رفتن به خونه رفتم از نزدیک صحنه رو دیدم تا ثابت کنم بی احساسی من هیچ حد و مرزی نداره!!!

یا علی(ع)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داغ دل

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-06:05 ب.ظ

سلام

ببخشید دیر اپ کردم تازگیا یخِ یخم!یه وقتایی فکر میکنم دیگه هیچ چیزو احساس نمیکنم،

اما

پنجشنبه یه مهمونی بود مامانم گفت بیا منم رفتم(مادر ذلیلیه دیگه چه کنیم)اونجا چند تا از پسرای فامیل که دوستای دوران بچگیم بودن رو بعد از مدت ها دیدم(دور و برم کلا پسر قحطیه خیلی تنهام)اتفاقی با یکی شون سر صحبت باز شد .

پسر موندم!صداش خروسی شده بود!داشت کلف میشد.(بگذریم از قدش که 20 سانتی از من بلندتر شده بود)

راستش طبق معمول کم اوردم ولی به شدت داغ دلم تازه شد اون از من کوچیکتره من باید خیلی زودتر از اون صدام کلفت میشد ولی خب همین داغ یه خرده یخم رو اب کرد.

فعلا یا علی(ع)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عیدتون مبارک

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:چهارشنبه 10 اسفند 1390-09:08 ب.ظ

با نام «حَسَن»، باب یازدهم کتاب امامت نگاشته می شود و این، مژده ای است برای ما که چیزی به
کلیّت روشنی نمانده است. چیزی نمانده به سرزدنِ یگانه گوهر عشق و اتمام حجت.
از هم اکنون، دنیا چشمان پرفروغش را به انتظار می نشیند.
ولادت امام حسن عسکری(ع) مبارک باد.

به امید ظهور مولی و سرورمان که صد البته نزدیک است.

یا علی(ع)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک لینک مفید

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:چهارشنبه 10 اسفند 1390-07:39 ب.ظ

سلام

شرمنده همگی اصلا دل و دماغ نوشتن ندارم اومدم یه لینک بدم و برم هرکی دوست داشت سر بزنه:

آقا چه جور سربازی می خواهند؟

(لازم نیست از صفحه اولش بخونبن،صفحه بیستم پیشنهادات رو تو یه پست به طور خلاصه نوشتن)

یا علی(ع)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2