حتی بدون بال،کبوتر کبوتر است.

محرم

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:شنبه 27 آذر 1389-06:03 ق.ظ

وقتی میبینم که کل واقعه ی عاشورا فقط به خاطر طمع مادی و دنیا پرستی یه عده بود (نه بی اطلاعی و فریب خوردنشون)خدارو از ته دلم شکر میکنم که منو طوری افریده که به این دنیا دلبستگی نداشته باشم.من اگه با این جسم میتونستم زندگی اخروی خوبی رو برای خودم بسازم هیچ وقت دنبال تغییر جنسیت نمیرفتم اما:
مگر نه اینکه خود شناسی باعث خالق شناسی ست؟
من این"خود"را از کجا باید شناسم؟
دیگران خواهند فراموش کنم خود را
بدون خود چگونه خالق شناسم؟
(محمد مَهدی/شهریور1389)
این قالب به احترام محرم فعلا تا اربعین باشه،یه مدتی نتونستم بیام سراغ اینترنت برای همین تغییر قالب تاخیری شد!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یه گزارش مختصر

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:دوشنبه 15 آذر 1389-04:58 ق.ظ

گزارش
خب منم دوباره پیدام شد قید المپیاد رو زدم چون توهمه اگه فکر کنم میتونم قبول بشم تصمیم گرفتم همه ی انرژیم رو بذارم برای کنکور.
دوباره با مامانم رفتیم دکتر.من که طبق همیشه لال مونی گرفتم فقط با بله،خیر!جواب میدادم.یه چیز جالبی هم که فهمیدم این بودکه مامانم فکر میکنه ترنسا جز و وز و آه وناله ی الکی میکنن!قرصام هم همونا تمدید شدن منم به علت لال شد موقت نتونستم به دکتر بگم این قرصا رو عوض کنن این قرصا برخوردم با بقیه رو بهتر کرده بود و تقریبا هم دیگه داد نمیکردم(گرچه تازگیا همین اثراتشم داره کم میشه و تازگیا دوباره زود از کوره در میرم)اما اعصابمو هیچی اروم نکرده بازم همون فکرا بازم همون احساس پوچی بازم همون_به قول مامانم_عدم قاطعیت تو تصمیم گیری هام بازم همه ی اون احساس های قبلیم که اگه بیشتر نشده باشن کمتر نشدن،دارن دیوونم میکنن.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کلاس کاراته و یه خاطره

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:سه شنبه 9 آذر 1389-05:01 ق.ظ

من که حدودا 8 ساله که دارم چونه میزنم منو بفرستن کلاس کنگ فو که هر دفعه مامان و بابام به یه بهونه ای پیچوندنم یه مدت هم یکی از فامیلا که دید من دوست دارم اومد بهم یه خرده سلاح سرد یاد داد(یه بار رفته بودیم بیرون من رفتم پیشش که حرکات جدید یادم بده که عموی بابام گفت خوبه،استعداد هم داری یکی دیگه(همونی که اون دفعه بهم گفته بود:چه فوتبالی بازی میکنه!ناسلامتی دختری ها)گفت اره این که تو هرچی مال پسراست استعداد داره!)این کلاسا رو هم باز بابام پیچوند!حالا من دیگه از خیر کنگ فو و سلاح سرد گذشتم به کاراته هم راضی شدم!کلاس هم نزدیک خونمون پیدا کردم سبکم هم انتخاب کردم ببینم این دفعه دیگه چه طوری میخوان منو بپیچونن!


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اخر هفته

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:جمعه 5 آذر 1389-05:09 ق.ظ

بازم یه اخر هفته ی گند دیگه اون از دیشب که سه ساعت کلاس دیفرانسیل بودم(دیفرانسیل دوست دارم از جمعیت ناراحتم)اینم از ظهری که نادربزرگم مهمون داشتن وتا الان اونجا بودیم حالا هم که میخواستن منو ببرن مسجد!بابا اخه من به چه زبونی بگم تو جمع ناراحتم معذبم اتاق خودم مگه چشه؟اصلا گور بابای من!خیر سرم کلاس سوم هستم درس دارم از صبح که مجبور شدم کمک مامانم خواهر نازنینم رو نگه دارم ظهر هم که رفتیم مهمونی(منتظر بودم مامانم به لباسم گیر بده منم بگم نمیام که این دفعه عجله داشت نشد!)حالا هم که اومدیم میگم مسجد نمیام میگه چرا میخوای تو خونه چیکار کنی؟دم رفتنش هم که میگه:تا ما نیستیم سراغ کامپیوتر نرو!
خودم که مهم نیستم،درسمم که مهم نیست پس این وسط چی مهمه؟آبروشون؟که من تا اخر عمرم دختر بمونم؟انتظار دارن که من عین خر سرمو بندازم پایین راهمو برم حالا که میتونم به اون چیزی که تمام عمرم حسرتشو میخوردم برسم هین طوری عمرمو بگذرونم کاری نداشته باشم چه خبره؟از هرچی ناراحت بودم،بودم؟
اخه من ادمم شعور دارم احساس دارم این چیزا ناراحتم میکنه حیوون که نیستم بگن حالیم نمیشه طوری نیست!من از این زندگی ناراحتم احساس ارامش ندارم دارم زجر میکشم پس چی تو این دنیا مهمه؟هیچی؟پس چی از ادم بودن ما؟پس این احساس و شعور و عقل اختیار ادما به چه دردی میخوره؟(به این درد که اک بند بذارنشون یه گوشه خاک بخورن)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic