حتی بدون بال،کبوتر کبوتر است.

حجابم

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:جمعه 24 دی 1389-08:40 ق.ظ

8سال پیش بود که به سن تکلیف رسیدم یه چند ماهی هم روسری رو پیچوندم ولی دیگه بیشتر نمیشد مجبور شدم بپوشم اولین جایی که با روسری رفتم خونه ی یکی از فامیلا بود که پسرش با من دوست بود.اونجا من که هیچ وقت یه جا بند نمیشدم کز کرده بودم رو صندلی که اونا داشتن شاخ در میاوردن.
جای بعدی یه مهمونی بود که عموی مامانم ما رو دعوت کرده بود که اونجا هم من نشستم رو صندلی و تا جایی که میشد رفتم پایین و خودمو پشت میز قایم کردم که عموی مامانم با چه زحمتی منو بلند کرد چند دقیقه منو برد پیش خودش باهام یه خرده صحبت کرد(منم که از همیشه بی زبون تر شده بودم دیگه حتی اره و نه هم نمیگفتم فقط با سر جوابشو میدادم)
بعدش یه دعا بود خونه ی یکی دیگه از فامیلای بابام اونجا که دیگه همه ی پسرا(دوستام)هم بودن ولی من که همیشه سر دسته ی پسرا بودم و خونه رو روسر کل فامیل خراب میکردم این دفعه(با این که چراغ ها هم خاموش بودن)نشسته بودم کنار یه ستون و خودمو تا جایی که میتونستم جمع کردم و پشت مامانم قایم شدم زیپ کاپشنم رو هم تا بالا کشیده بودم کلاهشم انداخته بودم رو سرم و بندشو محکم گره زده بودم!هرچی هم که مامانم میگفت اینجا که گرمه اینودر بیار و برو با بقیه ی بچه ها بازی کن من از جام تکون نخوردم و فقط مواظب بودم روسریم از زیر کاپشنم بیرون نیاد که کسی نبینش!(ولی خداییش خفه شدم از گرما!مخصوصا من که به شدت گرمایی ام!)
مهمونیای بعدشو دیگه خیلی یادم نیست فقط همینقدر یادمه که تا مدت ها(مخصوصا خونه ی فامیلای مامانم که تنها بودم)فقط کز میکردم رو یه صندلی و بند روسری مو میجویدم(روسری هام همیشه ریش ریش بود)،گره شو محکم میکردم(در حد خفگی)و هی جلو و عقب میبردمش(که نتیجه اش هم موهای کم پشت الانمه)و وقتایی هم که دست از سر بند روسریم برمیداشتم ناخن هامو میجویدم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حقیقت زندگی

نویسنده :محمد مَهدی
تاریخ:یکشنبه 12 دی 1389-11:38 ق.ظ

اول کتاب"خیلی سبز ادبیات فارسی3"یه مطلبی نوشته بود که حیفم اومد اینجا ننویسمش عین متن رو براتون می ذارم بخونینش خیلی جالبه واقعا حقیقت زندگی اکثر ادما همینه.

ما و ماما کردن
چه خوب است که داستان گاو در کتابتان هست.می خواستم بهتان توجه بدهم که داستان "گاو" و مشدی حسن،داستان مشدی حسن و گاوش نیست!داستان "گاو"داستان ما و ارزوهایمان و داشته هایمان است،داستان گاو شدن بشریت است!!نه فقط مشدی حسن(بلانسبت ان هایی که هنوز خود واقعی شان مانده اند.)گاو مشدی حسن که باید از راه شیر و گوشتش در خدمت مشدی حسن می بود مشدی حسن را در خود حل کرد و مشدی حسن را گاو کرد!مثل ماشین و پیشرفت که قرار بود در خدمت انسان باشد،مدرک و تحصیل که قرار بود در خدمت انسان باشد،پول که قرار بود مثل شیر و گوشت گاو به ما فایده برساند،اما امروزه انسان،شده است ماشین،کار،مدرک،پول و مشدی حسن شده است گاو!!ما در خواسته هایمان و داشته هایمان و ارزوی به دست اوردن انها و ترس از دست دادن انها حل شده ایم و همان ها شده ایم.پیشنهاد میکنم فیلم گاو را حتما ببینید،در شبکه ی توزیع فیلم های ویدئویی هست.البته متن فیلم با متن داستان کمی فرق میکند.فیلم گاو نوشته ی اقای ساعدی و با کارگردانی اقای مهرجویی و بازی استثنایی استاد عزت الله انتظامی در سال 1348 ساخته شده و تا کنون یکی از شاهکار های سینمای ایران است.سال 48 را تصور کنید درحالی که سینمای ایران یه جورهایی پر بوده است از فیلم فارسی و هندی و فیلم های سطحی و عشق و عاشقی و... یک نفر فیلمی می سازد که هنوز بعد از گذشت 40 سال از ساخت این فیلم می توانیم به کنایه ها و سمبل های فیلم فکر کنیم و از ان بیاموزیم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic